خانه ما

بازی های من و مبینا

 خمیر بازی

"استفاده از خمیر بازی در کشورهای در حال تو سعه بین سنین 5 تا 12 سال به طور اجباری در برنامه اموزشی گنجانده شده است .بازی با خمیر موجب رشد فکری ،ایجاد خلا قیت و نو اوری وبالا بردن توانایی های حرکتی دستان کودکان می شود و از انجایی که قابلیت شکل پذیری خمیر برعکس دیگر اسباب بازی ها مانند لگو در هیچ جهتی محدود نیست قدرت ابتکار وفعالیت ذهنی کودکان را با ساختار خود محدود نمی کند وبه ان ها این امکان را می دهد تا به هر نحو وتا هر جا که ذهنشان گسترش دارد با هنر دستشان خمیر را برای خلق اثار بدیع به خدمت گیرند ."

هفته قبل تصمیم گرفتم برای مبینا خمیر درست کنم و طبق دستور کتابش یه خمیر ساده با رنگ خوراکی درست کردم و حالا باید صبر میکردم و نتیجه کارو میدیدم . خمیرو توی یه سینی گذاشتم جلوی مبینا ... دوست داشتم ببینم میخواد باهاش چیکار کنه و اصلا میتونه تشخیص بده که این برای بازی هست یا خوردن ؟؟؟

بر خلاف تصورم مبینا اولین کاری که کرد این بود که یه تکه از خمیرو برداشت و بهش نگاه کرد بعد یه تیکه دیگه و متوجه چسبناکی خمیر شد . به دستاش چسبیده بودن ... رو کرد به من و دستاشو نشون داد ...

  

  خمیرو بردم و آردشو بیشتر کردم  و دوباره گذاشتم جلوش ...

چند لحظه بعد ...

  

 

 در کمال تعجب دیدم شروع کرد به بازی کردن با خمیر و ازش رشته های بلند درست میکرد ... ازش پرسیدم اینا چیه ؟؟؟ گفت : ماااااااااا یعنی مار!!!

من : ماشاا...

مبینا : ماشالاه!!!(تازگیا یاد گرفته بگه )

بعدش خمیرا رو براش دایره کردم و اون انگشتشو فرو میکرد توش و با ذوق میگفت : اَدُشت!

 

 

 بعدشم خمیرو صاف کردم و جای دستشو روش درآوردم . همینجوری تا یک ساعت و نیم مبینا با این خمیرا مشغول شد ...

 

 

 کتاب

چند روز پیش هم با بابایی مبینا رو بردیم فرهنگسرا ... یکی از کتابدارها حسابی از مبینا خوشش اومده بود وازمون خواست که در طول مدتی که ما کتابها رو میبینیم اون مبینا رو نگه داره و بغلش کرد و بردش براش کتاب خوند و عکسای کتابا رو بهش نشون داد . مبینا هم آخر سر چسبیده بود به خانمه و جدا نمیشد .

ما هم 3 تا کتاب برای مبینا و چند تا کتاب فرزند پروری خریدیم ... که مبینا خیلی از کتابا استقبال کرد و الحق که کتابای خوبین و مبینا تونست بدین وسیله مربع و دایره و مثلث رو یاد بگیره و کتابای هوشش هم که تو3-6 و 6-9 ماهگی علاقه ای بهشون نشون نمیداد الان شدن جز عزیزترین کتاباش و همش میشینه و مربع و دایره و مثلث های توشو نشونمون میده ...

 

 

 

 از زبان مبینا :

مربع : اُمه مه (بر وزن مربع)

مثلث: مثن (بر وزن مثلث)

دایره : دایه یه

دیشب هم تولد من بود و در حین کادو گرفتن دیدیم خبری از مبینا نیست ... به نظرتون کجا میتونست باشه ؟؟؟؟

 

 

 رفته بود و یه گوشه و مشغول کیک خوردن بود ناقلا

 

  بسکتبال خونگی!!!

دیروز هم یه بازی جدید با هم کردیم ...بسکتبال خونگی!!!

یه سبد گذاشتم و مکعب های مبینا رو بهش دادم و ازش خواستم بندازه توی سبد . مبینا پرتاب میکرد و تونست چند تایی رو بندازه تو سبد و بعدشم جیغ و هورااااااااااا.... حسابی انرژیمون تخلیه شد و بعدشم مبینا وسط مکعبا خوابش برد ...

   سایه بازی

یه بازی دیگمون هم سایه بازی هست من با دستم رو دیوار سایه حیوانات رو درست میکنم و صداشونو درمیارم و مبینا غش غش میخنده و بعدشم با سایه هامون بازی میکنیم . مبینا برای سایه خودش شاخ میزاره ...

 مبینا به نماز علاقه زیادی داره و موقع نماز خوندنمون که میشه میاد و ازمون مهر میخواد بعدشم میگه :سَر یعنی روسری  و میره و نماز میخونه بعضی وقتا موقع سجده رو مهر میخوابه و خیلی خنده دار میشه ... به قنوت هم میگه قنوش! آخر سر هم مهر رو بوس میکنه و میگه :مامان بردار . و کلا نماز خوندن یکی از بازی هاش شده . خدا کنه همیشه اینقدر به نماز علاقه مند باشه ...وقتی هم بهش میگم دعا کن دستاشو میبره بالا و بالا رو نگاه میکنه  بعد از غذا هم دستاشو میبره بالا و میگه : شُک یعنی شکر.

اینم از مبینا و آقا ماره که عمو سعید بهش داده  و مبینا خیلی دوستش داره

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

راستی توی پست قبل یادم رفت بگم که عصر روز عاشورا با مامان بزرگم نشسته بودیم که علی بابا یه پیشنهاد جالب داد ...

گرفتن یک عکس نسل در نسل!

و اینطوری شد که مامان بزرگم , مامانم , من و مبینا به ترتیب نشستیم پیش هم و عکس گرفتیم . مطمئنم مبینا که بزرگ بشه این عکس براش خیلی جالب خواهد بود ...

 
[ دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ] [ 14:14 ] [ مامی ] [ ]